تیر برقی چوبی ام در کوچه های روستا

زخمی ام از سنگ و چوب بچه های روستا

آمدم خوش خط شود تکلیف شبها آمدم

نور یک فانوس باشم پیش پای روستا

یاد دارم رو زمین وقتی مرا می کاشتند

پیکرم را بوسه می زد کدخدای روستا

حال اما خود شنیدم از کلاغ روی سیم

قدر یک ارزن نمی ارزم برای روستا

کاش یک تابوت بودم کاش آن نجار پیر

راهیم میکرد قبرستان به جای روستا

قحطی هیزم اهالی را به فکر انداخته است

بد نگاهم میکند دیزی سرای روستا

من که خواهم سوخت حرفی نیست اما کدخدا

تیر سیمانی نخواهد شد عصای روستا